زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کنج زندان شده روشن به دعای سحرم گرچه تاریکی محض است همه دور و برم خواستم خلوت و سِیر و سفرِ عرش و کنون چند سالیست که سجدهست انیس سفرم چند سال است که اولادِ غـریـبم همگی چـشمشان مانده به در تا که بیاید خبرم چه کنم؛ با که بگـویم چـقَدَر دلـتنگـم؟! کاش میشد که رضـایم بنـشـیند به برم در سیهچال بلا راه نفس نیست که نیست جز خدا با که بگویم که چه آمد به سرم؟! نه هوایی نه غذایی، هدف خصم این است: آنـقـَدر آب شــوم تـا کـه نــمــانـد اثــرم لالـه لالـه گـل سـرخ از بـدنـم میریزد زخم شد از غل و زنجیر همه بال و پرم کاش اسـیری به سیهچـالِ مسلمان بودم این یهـودی نکـند رحـم به چـشمان ترم میزند هر شب و هر روز مرا، میدانم جان سـالـم به وطن از دلِ زنـدان نبرم تازیـانه زدنـش کـشـت مرا، پـیـرم کرد تیـره و تار شده هر دوجهـان در نظرم سر من بر سرِ زانـوی رضا بود رضا آن زمان که پـسـرم دید دگر محـتضرم جان به قربان امامی که به صحرای بلا گفت ای اکبر من! ای پسرم! ای جگرم! ای تنِ غـرق بهخـون آمده بـابـا برخیز خـیز بابا که تو را خـیـمـۀ عـمـه بـبـرم هـفـت بار از جگـرم نـاله و فریاد زنم: پسرم! ای پسرم! ای پـسرم! ای پـسرم! |